تبليغاتX
سرنوشت فراموش شدگان

سرنوشت فراموش شدگان

عشق

شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان

 عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين

 قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار

تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر

 نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي

بود که باعث شده بود دل من خيلي وقت پيش ها بميره

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


عشق

یک فریب بزرگ وقوی است و

دوست داشتن

یک صداقت راستین وصمیمی

بی انتهاو مطلق

عشق در دریا غرق شدن و

دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیردو

دوست داشتن بینایی را می دهد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



به هیچ کس اعتماد نکن دخترک
به هیچ کس راز دل نگو دخترک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن
 

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن¨
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 11:5  توسط امیر  | 

اگر

دوست من
 
 
امروز همه ی دنیا را حرف زدیم

گاهی خیال میکنم تو بهترین دوست منی که در تمام زندگی ام داشته ام

با تو خودم را بهتر از همیشه میشناسم

با تو دارم پیدا می شوم...

دوست من دلم برای تحسین هایت وقتی مرا به همه چی امیدوار میکنی چه زود تنگ میشود...

من همین روزها بلند میشوم و تو این را خوب میدانی...

همین کافی است که دیگر به قلب خودم اطمینان پیدا کردم

این که باورم شد احساسم نه لحظه ای بوده و نه از سر هوس...

با تو خودم را بهتر میشناسم...

همین روزها بلند میشوم و آن وقت دلم همیشه احسنت گفتن تو را میخواهد با آن صدای گرم دلنشین...

باورم شد که دوستانی هستند که گاه بی هیچ چشم داشتی دستم را میگیرند...

دستت را میبوسم به خاطر دوستی های بدون دست...

امشب خودم را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 15:48  توسط امیر  | 

 

حکایت جالبیست که :

فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را

فراموش نمیکنند.

کاش هیچ وقت کسی فراموش نمیشد و

 همیشه توی قلبها یاد و خاطرات و دوستی

ها و دوست داشتنها و عشق ها زنده بود.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:20  توسط امیر  | 

 

 گاهی مسیر جاده به بن بست می رود .....

 گاهی تمام حادثه از دست می رود ....

 گاهی همان کسی که دم از عقل می زند درراه هوشیاری خود مست می رود .....

 گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی قلب خون شده بشکست می رود ...

 اول اگر چه با سخن از عشق آمده ... آخر خلاف آن چه که گفته است می رود .....

 

امروز پاییز زندگیم بود ..... مقصر خودم بودم ... اما هنوز دیر نیست ....

 من امیدوارانه صبرو دعا می کنم به انتظار بهار زندگیم ....

دعا کنید ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:51  توسط امیر  | 

دلم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:42  توسط امیر  | 

 

آره زندگيم همينه !

ديگه چاره ای ندارم !

صبح تا شب اين شده کارم

يا تو باشی

يا نباشی و ببارم .

 

 

 

 هر پرستوی که به سویم کوچ می کند با خودم می گویم که او روزی باز کوچ می کند

هر گلی که می شکفد با خودم گویم که روزی پرپر می شود

هر قاصدکی که خبر می آورد با خودم گویم که روزی او خبری می برد

هر خورشیدی که طلوع می کند با خود گویم که هنگامی نیز غروب می کند

هر آسمانی که می بارد با خود گویم که روزی آفتابی می شود .

هر دریایی را که آرام می بینم با خود گویم که روزی طوفانی می شود

هر دوچشمم را که باز می بینم با خود گویم که روزی بسته خواهد شد

هر عشقی را که جویم با خود گویم ...

ولی این رو در آخر بگویم

که عشق است که تا به حال من  را امید وار نگه داشته است

آری بدانید که من هنوز امید در درونم زنده است

چون هنوز یک چیز را فراموش نکرده ام

هنوز فراموش نکرده ام

عشق پاکم را ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:30  توسط امیر  | 

 

گفتنی ها کم نيست من و تو کم بوديم

خشک و پجمرده تا رويه زمين خم بوديم

گفتنی ها کم نيست من و تو کم گفتيم

مثله هزيانه دمه مرگ

از آغاز چنين در هم و بر هم گفتيم

ديدنی ها کم نيست من و تو کم ديديم

بی سبب از پايیز جای ميلاد اقاقيها را پر سيديم

چيدنيها کم نيست من و تو کم چيديم

وقت گل دادنه عشق روی دار قالی

بی سبب حتی بر تابه گل سرخی را ترسيديم

خواندنيها کم نيست من و تو کم خوانديم

من و تو ساده ترين شکله سرودن را در معبره باد با دهانی بسته وا مانديم

من و تو کم بوديم

من و تو اما در ميدانها

اينک اندازه ما ميخوانيم

ما به اندازه ما ميبينيم

ما به اندازه ما می چينيم

ما به اندازه ما می گوييم

ما به اندازه ما می روييم

من و تو کم نه که بايد شب بی رحمو گل مريم و بيداريه شبنم باشيم

من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه و که ميبايد با هم باشيم

منو تو حق داريم در شبه اين جنبش نبزه آدم باشيم

من و تو حق داريم که به اندازه ما هم شده با هم باشيم

گفتنيها کم نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط امیر  | 

 رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

  بر اشک های دیده ز لب شست و شو دهم 

 رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

  رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

 

 

  رفتم مگو ، مگو که چرا رفت، ننگ بود

 

  عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

 

  از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

 

   بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

 

 

 

   رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم

 

     در لابه لای دامن شب رنگ زندگی

 

    رفتم که در سیاهی  یک گور بی نشان

 

    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

 

 

     من از دو چشم روشن و گریان گریختم

 

     از خنده های وحشی طوفان گریختم

 

     از بستر وصال به آغوش سرد هجر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:36  توسط امیر  |